X
تبلیغات
شعر رباعی -مثنوی
دانلودسوره ناس

دانلودسوره فلق

دانلود سوره کافرون
دانلود سوره کوثر

دانلود سوره نباء
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم

+ نوشته شده توسط محمود اسدپور در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 12:26 |

شماره1

ای از کرمت وجود انسان معطوف

ای خال لبت مرا د لیلی موصوف

ای وصف جما لت به جهان معنی

ای آن همه عاشقان به عشقت موقوف

شماره2

ای سرزده در باغ ولا قّله نور

ای عدل جها نگیر تو پیدایش شور

در پرده غیب تا بکی مستوری

ای مظهر پا کی وصفا فصل سرور

شماره3

در دفتر عشق حمد تو شد گفته

ای غنچه لبت همچو گلی بشکفته

شرمنده زروی پر فروغت مهدی

ای راز جهان به رمز تو بنهفته

شماره4

خم ابروی تو خون در دلم کرد

بهار روی تو شیدا ترم کرد

به وصل خود نویدم ده که هر روز

که این خال رخت مجنون ترم کرد

شماره   5

عمری دل من بیاد تو بی تاب است

چشمم به هوای دید نت مهتاب است

آن روز که بر فرق جهان بنشینی

ذرات جهان به نور تو سیلاب است

شماره  6

هستم به جهان به شوق تو یا مولا

جانم به فد ای عشق تو یا مولا

گیرم به جزا زدست تو آب زلال

بر لب بنهم، به ذوق تو یا مولا

شماره 7

باشد که بهار با توپر بار شود

ره با قد مت همیشه هموار شود

در باغ دلم اگر تمنایی هست

بوسم قدمت که گل پدیدار شود

شماره 8

ما درره عشق دوست جانها دادیم

از جان بگذشتیم وجوانها دادیم

باذکر غم حسین هر ساله که شد

صد ها ملک و حوروپریها دادیم

شماره 9 

امید که عشق ، زنده گردد بتو باز

دیدار تو گر رسد به صد عشوه وناز

مجذوب جمال تو شوم بی شک من

با جمع کبوتران شوم در پرواز

شماره 10 

مانده است که عشق با تو پرواز کند

ره با قدمت نغمه ای آواز کند

افسوس که آسمان گرفته است غبار

اودر پس پرده ، چنگ خود ساز کند

شماره 11 

ای پرچم عشق رنگ تو سرح و سفید

بر قامت زیبای تو ، سبز است امید

بسته است به روی نقش تو، ذکر خدا

هر گز نشود قامت تو خم ز امید

 شماره 12 

جمع است به دور گل ،دوصد پروانه

بلبل به چمن ترانه خوان ، جانانه

گر عشق وصال اوشود در خانه

قمری غزلی سراید او مستانه

شماره 13

جانم بفدای مهر تو الحّق ،یار

من پا بنهم به راه تو، ای دلدار

گر از سر کوی تو رسد پیغامی

با سر بدوم به کوی تو، ای غمخوار

شماره 14

هرگز نرساندی بگوشم تو صدایی

بر زخم دل من نکشیدی تو دوایی

جانا به غم آمدنت صبر چو کردم

کی بر دل شوریده ما جلوه نمایی

شماره 15

ای جسم ، مرا زخود برون کن تو دمی

با عالم خاک واژگون کن تو دمی

از هستی این جهان نجا تم تو بده

با عالم غیب ،چندوچون کن تو دمی

شماره 16

آهی است بزرگ دیدن اشک یتیم

پاداش دهد براو خداوند کریم

گر از سر بندگی بگیری دستش

بر اوج فلک تورا برد رب حکیم

شماره 17

بر غیبت کس لب به سخن، باز مکن

کبریت به خرمن خودت ساز مکن

هرکس که کند غیبت هر مومن را

بر خوردن گوشت مرده ای،آز مکن

شماره 18

جانا سر زلف یار جمال تو بود

معشوق دلش مهر وصال تو بود

گر او برود به هررهی بسته بود

مهتاب شبش اوج کمال  تو بود

شماره 19

افسوس که میرود زدستم ایّام

با غربت عشق می دهد او پیغام

مغرور مشو به خود که عمرست مدام

برگیر ازو می زلالی یک جام

شماره 20

این دفتر عمررا که بینی امروز

چون برگ خزان فرو بریزد جا نسوز

آ نروز که واژگون کند مرگ تورا

دریاب بهارعمر خودرا دیروز

شماره 21

بر خاک رهت نشسته ابلیس کمین

مهری زده او قشنگ وزیبا به جبین

برخیزو رها زدام اوکن خودرا

چون خلقت آدمی نموده است متین

+ نوشته شده توسط محمود اسدپور در چهارشنبه پنجم آبان 1389 و ساعت 23:37 |
گشته دلم بی رمق وبی نفس   مرغ دلم سخت شده درقفس
     
منتظران را به لب آمد نفس   ای شه خوبان تو بفریاد رس
     
خسته شده جان من ازهرریا   با عملم گشته فراوان جفا
     
از پس پرده تو بیا دلربا   کن تو مراراهنما با وفا
     
هر نفست باز کند مشکلی   هر سخنت زمزمه ای با دلی
     
هر قدمت نور دهد محفلی   بوی وصالت بنوازد دلی
     
رسم رفاقت نبود در جهان   در پس پرده تو بمانی نهان
     
نطق تو زیبا بود اند ردهان   تر جمه عشق بود او عیان
     
چشم دلم محفل وماء وای تو    خانه دل رخصت سیمای تو



مرغ هوا محو تماشای تو
چرخ وفلک هم به تمّنای تو






+ نوشته شده توسط محمود اسدپور در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 21:10 |

گفت خدمتکار خود را ای صَنم

با الاغم می روم تا من بچینم با اِ لَم

خوشه ای انجیل و انگور، تازه با ر

بر بگیرم از درختان شاخسار

رفت بیرون رو به باغ پیغمبری

آگه از اسرار حقّ شد د لبری

در میان راه او فکری نمود

از خدای خویش پرسید ش خَمود

ای خدای ذوالجلال بی مثال

در قیامت تو کنی زنده چه حال

این همه گردد پراکنده کسی

در تعجّب آیدم آری بَسی

روز موعود ش کنی گِرد آنچنا ن

استخوانهای بشر را هر زمان

مات و مبهوتم از این افعال تو

دل ندارم من یقین از حال تو

در همین افکار ،ره او گم نمود

رفت وراه د یگری را آزمود

بعد از آن پیمود او بیراهه ای

خوابش آمد او گران بر خانه ای

با تعجّب رفت او خوابی گران

بر بشر آورد جوابش ارمغان

بعد از آن خدمتگزار با وفا

جستجو بنمود هر راه خطا

تا بیاید آن ولی نعمت مگر

چاره ای سازد بگیرد او خبر

لیک بعد از روزها و سالها

دید انسانی فتاده با دو پا

در کنارش استخوانهای الاغ

او پراکنده نموده شاخ شاخ

بر خودش رویی تُرش کردو بگفت

رفت از دستم ،دگر جانم بسُفت

انتظارش تا ابد چون من کشم

زار در مگرش چنان من نا خوشم

آن طرف بین لطف حقّ را کرد گا ر

چشم بگشودش عُزیر اندر کنار

روبرویش دید صدها استخوان

آمده دوروبَرش با امتحان

با تعجّب او نگاهی کرد سخت

گشت حالش منقلب از روی بخت

شد بَرش ظاهر ،فرشته تابناک

گفت تو رفتی بخواب ،چندی بخا ک

گفت فکرم بر دو ساعت بوده است

اندکی بیشتر ز ساعت بوده است

گفت تو رفتی بخواب اندازه ای

چون شمارش میکنم تو تازه ای

بود خوابت دست کم صد ساله ای

بر تو آمد آن گران هر ساله ای

برخودش آمد عُزیر راستگو

دید خویشان را نباشد گفتگو

کل اَقوامش زدنیا رفته اند

دست از دنیای فانی شُسته اند

گفت بر ایزد اگر من مستجاب

کن دعایم را خدا با یک جواب

لیک زنده کن اُلاغم را خدا

تا بگیرم دامنت را با وفا

زنده گردانید ایزد آن الاغ

استخوا نش بر نهادی شاخ شاخ

ظاهرش بنمود در روی نبی

تا ببیند او خدا را در خَفی

عشق ایزد ، چاره ساز مشکلات

سجده بر او، آدمی و کا ئنا ت

راه کج کرده ،عُزیرش با شتاب

رفت سوی خانه اش با التهاب

به در خانه چو کوبید ش شتاب

گشت ظاهر پیرزن اندر جواب

گفت کیستی ،پیرزن ،حاضر جواب

من عُزیرم ،آمدم با آه وتا ب

تا بگویم من شما را قصّه ای

وا رها نم من شما را غصّه ای

پیرزن باور نفرمودش چه سان

شوهرش گم گشته گردیدش نهان

او چگونه شد وَفی اندر جهان

با چه ترفندی شدش حّی آنجهان

گفت پیغمبر خدا را التماس

تا مگر گردد جوان ،زن را سپاس

شد جوان آن پیرزن با یک دعا

سجده ی شکری نمود ش بر خدا

+ نوشته شده توسط محمود اسدپور در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 و ساعت 19:26 |


Powered By
BLOGFA.COM